سر تا پام تردیده ولی حس میکنم باید بنویسم از چیزای متفرقه. حالا چرا؟ به قول داداشم واسه بقا!
از برگشت ملیکا به خونه شروع میکنم که خوابگاه در کمال احترام بیرونشون کرد و باعث شد من قبل عید بتونم دوباره ببینمش
قلبم مچاله شد وقتی دیدمش وقتی از پشت سر بغلش کردم و اون بیخبر نشسته بود وقتی زانوم رفت تو ظرف سالادش و اهمیتی ندادم وقتی از پلهها افتادم و اهمیتی ندادم و خندیدم. تا حالا اینقدر ازش دور نبوده بودم ( اگه معصومه اینو میخوند بازم به یاد کلاسهای ایزدبانو و نبوده بودم گفتن های مت میخندید). ولی واقعا نمیدونم چطور جسم رو موقع دیدنش وصف کنم واقعا نمیتونم و این روزا که اسم هم سن و سالای خودم رو میشنوم که دیگه نیستن و مم هستم فکر میکنم اگه ملیکا یکیشون بود چی؟ اگه من نبودم چی؟ اگه اون نبود چی؟ اگه داداشم یه خراش برمیداشت چی؟ ملیکا این تابستون نجاتم داد این پاییز تا لحظه آخری که از قبولیم مطمئن بشم نجاتم داد تمام وقتایی که خودم حتی مامان شک داشتیم اون مطمئن بود بهم و حرفاش همیشه مسکنم بوده. وقتی دوتامون آروم شدیم رفتیم بیرون از کتابخونه کتاب آناتومی و روانشناسیش همونجا گذاشت و تا شب دور خودمون و شهر گشتیم یه خیابون رو بیشتر از ۴ بار رفتیم و برگشتیم لاک خریدیم و با گربهها حرف زدیم، روی نیم کت جلوی پاساژ تازه ساخت نشستیم و اسنک و سمبوسه و توپک پنیری خوردیم همهاش نصف نصف میدون و چندبار دور زدیم و تا تونستیم راه رفتیم و دستم رو ول نمیکرد و من بغلش رو
قبل پیاده شدنش از ماشین گوشی رو داد دستم و با هنا صحبت کردم هنا با رژهای قرمزش:)
خداحافظی نکردیم چون میدونستم یکبار دیگه فرصت میشه ببینمش قبل برگشتنش به دانشگاه و پس فرداش قرار شد بریم کوچه گردی و رفتیم
کوجه ها رو فتح کردیم یکی از نازترین خانومهای زندگیمون رو دیدم که یکی از اساتید دانشکده هنر بود. دریای انتظار گوگوش رو بارها خوندیم و بعدش با یکی از نوستالژی های باند۲۵ زدیم زیر رقص و آواز. دویدیم و در زدیم و فقط من فرار کردم. سر به خانه روشنی زدیم و چایی و نون خامهای خوردیم که خارج از برنامه ما بود و کلی کار دیگه که انگشتام دیگه یاری نمیکنن بنویسم ولی تهش خداحافظی کردیم و قبلترش عدس، گربه زرد با ما خداحافظی کرد و من تا لحظه آخر داشتم کیوبیل های پشت موهاش رو واسش صاف میکردم:)
هنوزم میتونم بغلش رو حس کنم و دلتنگشم ولی خوشحالم که اوضاعش راضیه از زندگی و آدمای و جدیدش راضیه و من میدونم میبینمش دوباره فقط باید صبور باشم و کاش همیشه داشته باشمش
غیر از این دو روز باقی روزها ها راکد و ساکن گذشتن ولی اگه فرصت بود مطمئنم لیاقت داشتن ثبت بشت به خاطر اتفاقات ریز و جزییاتشون ولی خب نشد دیگه و جزئیات داغ رو ترجیح میدم به سرد پس بذار تو دل خودم بمونه نیکو غم و شادی این مدت.
فکر کنم بهتره بس کنم فقط اینو بگم احتمالا آخر ماه راهی دانشگاه و شهر و زندگی جدید میشم و امیدوارم بیشتر از این تعویق نخوره.
درباره نخودخان هم روز به روز مطمئنتر میشم و خوشحال که رول یه دختر احمق رو واسه خودم برنداشتم و راضیم تقریبا از رفتارم دربرابرش فقط جس میکنم کم کم باید واکنشم رو هم کمتر کنم انگار لازمه