چین و چروک

عاشق چین‌و‌چروکم. واقعا عاشقشم چین دامن، چروک گوشه چشم موقع خنده، چروک پیرهن نخیم وقتی روی چمن دراز میکشم و ...

عاشق یه چیز دیگه هم هستم و به این تا حالا فکر نکرده بو‌دم، دیشب خواستم بیام ثبتش کنم که وصل نشدم:( دیشب بعد اینکه دندون‌پزشکی برگشتم مستقیم نرفتم خونه رفتم سمت خلوت‌ترین خیابونی که اون نزدیکا میشناسم دو ساعت اونجا ول معطل گشتم و فقط یه ماشین رد شد و من چی رو کشف کردم؟ اینکه چقدر عاشق راه رفتن روی خط ممتد وسط خیابونم:)) صدای آلن دلون و راه رفتن روی اون خط رو یادم نمیره.

امشب برخلاف دیروز و امروز ظهر حس روشنی دارم به زندگی حتی اگه بیراه باشه خوشحالم فعلا بابتش

جدیدا شبا بهتر از روزا واسم میگذره و هنوز نمیدونم چرا

کوبيدن

واقعا نیاز دارم سرم رو محکم‌ بکوبم به دیوار از دست بعضیا از دست کارا بعضی حرفا

هنوز نتونستم چم و خم صبوری رو یاد بگیرم

دستام بدجوری مشته خودمم دارم گیج میشم از دست خودم فقط میخوام تموم و درست بشه این وضعیت روزها و شب‌های همه ولی بمیرم واسه امید واهی که دارم و خواهم داشت

به خاطر داداش باید خوشحال خودم رو نشون بدم بیشتر از هرچیزی فقط میخوام اون ذهنش آروم تر از ذهن من باشه و بتونه بچگی کنه حداقل باید این تلاش رو کنم واسش حس میکنم مسئولم ولی سخته خیلی سختمه

تحمل میکنم چون میتونم

اگه من برم چی به سرش میاد ولی؟ همه میگن خودش باید مرد بشه و بزرگ بشه بذار زندگی دو بار بزنه تو دهنش ولی نمیتونم اجازه بدم همینطوری بیفته وسط این باغ وحش بی قفس

هم من هم خودش هم بقیه میدونن شبیه من نیست درسته قویه ولی خیلی بچه‌تر از این حرفاست باید همراهش باشم

پ.ن: امروز اولین روپوش سفید پزشکیم رو خریدم و چند دقیقه فارغ از دنیا و غم و سیاهی عالم رو ابرا بودم

خیلی خوب تو تنم نشست فقط یکم‌ بلنده که کوتاهش میکنم.

وقتشه

سر تا پام تردیده ولی حس میکنم باید بنویسم از چیزای متفرقه. حالا چرا؟ به قول داداشم واسه بقا!

از برگشت ملیکا به خونه شروع میکنم که خوابگاه در کمال احترام بیرونشون کرد و باعث شد من قبل عید بتونم دوباره ببینمش

قلبم مچاله شد وقتی دیدمش وقتی از پشت سر بغلش کردم و اون بی‌خبر نشسته بود وقتی زانوم رفت تو ظرف سالادش و اهمیتی ندادم وقتی از پله‌ها افتادم و اهمیتی ندادم و خندیدم. تا حالا اینقدر ازش دور نبوده بودم ( اگه معصومه اینو میخوند بازم به یاد کلاس‌های ایزدبانو و نبوده بودم گفتن های مت میخندید). ولی واقعا نمیدونم چطور جسم رو موقع دیدنش وصف کنم واقعا نمیتونم و این روزا که اسم هم سن و سالای خودم رو میشنوم که دیگه نیستن و مم هستم فکر میکنم اگه ملیکا یکیشون بود چی؟ اگه من نبودم چی؟ اگه اون نبود چی؟ اگه داداشم یه خراش برمیداشت چی؟ ملیکا این تابستون نجاتم داد این پاییز تا لحظه آخری که از قبولیم مطمئن بشم نجاتم داد تمام وقتایی که خودم حتی مامان شک داشتیم اون مطمئن بود بهم و حرفاش همیشه مسکنم بوده. وقتی دوتامون آروم شدیم رفتیم بیرون از کتابخونه کتاب آناتومی و روانشناسیش همونجا گذاشت و تا شب دور خودمون و شهر گشتیم یه خیابون رو بیشتر از ۴ بار رفتیم و برگشتیم لاک خریدیم و با گربه‌ها حرف زدیم، روی نیم کت جلوی پاساژ تازه ساخت نشستیم و اسنک و سمبوسه و توپک پنیری خوردیم همه‌اش نصف نصف میدون و چندبار دور زدیم و تا تونستیم راه رفتیم و دستم رو ول نمی‌کرد و من بغلش رو

قبل پیاده شدنش از ماشین گوشی رو داد دستم و با هنا صحبت کردم هنا با رژهای قرمزش:)

خداحافظی نکردیم چون میدونستم یکبار دیگه فرصت میشه ببینمش قبل برگشتنش به دانشگاه و پس فرداش قرار شد بریم کوچه گردی و رفتیم

کوجه ها رو فتح کردیم یکی از نازترین خانوم‌های زندگیمون رو دیدم که یکی از اساتید دانشکده هنر بود. دریای انتظار گوگوش رو بارها خوندیم و بعدش با یکی از نوستالژی های باند۲۵ زدیم زیر رقص و آواز. دویدیم و در زدیم و فقط من فرار کردم. سر به خانه روشنی زدیم و چایی و نون خامه‌ای خوردیم که خارج از برنامه ما بود و کلی کار دیگه که انگشتام دیگه یاری نمیکنن بنویسم ولی تهش خداحافظی کردیم و قبل‌ترش عدس، گربه زرد با ما خداحافظی کرد و من تا لحظه آخر داشتم کیوبیل های پشت موهاش رو واسش صاف میکردم:)

هنوزم میتونم بغلش رو حس کنم و دلتنگشم ولی خوشحالم که اوضاعش راضیه از زندگی و آدمای و جدیدش راضیه و من می‌دونم میبینمش دوباره فقط باید صبور باشم و کاش همیشه داشته باشمش

غیر از این دو روز باقی روزها ها راکد و ساکن گذشتن ولی اگه فرصت بود مطمئنم لیاقت داشتن ثبت بشت به خاطر اتفاقات ریز و جزییاتشون ولی خب نشد دیگه و جزئیات داغ رو ترجیح میدم به سرد پس بذار تو دل خودم بمونه نیکو غم و شادی این مدت.

فکر کنم بهتره بس کنم فقط اینو بگم احتمالا آخر ماه راهی دانشگاه و شهر و زندگی جدید میشم و امیدوارم بیشتر از این تعویق نخوره.

درباره نخودخان هم روز به روز مطمئن‌تر میشم و خوشحال که رول یه دختر احمق رو واسه خودم برنداشتم و راضیم تقریبا از رفتارم دربرابرش فقط جس میکنم کم کم باید واکنشم رو هم کمتر کنم انگار لازمه

برگشت

وحشتناک شدید دلم برای اینجا تنگ شده بود. وحشتناک شدید به اینجا نیاز داشتم یه سری از شبا این مدت‌ حتی دعا میکردم جای تل و هرجای دیگه یا پیامک بتونم برگردم اینجا

وحشتناک شدید حرف برای گفتن دارم

وحشتناک شدید اتفاق افتاده که از ته دلم میخوام یه سری‌هاش اینجا ثبت بشه برای بعدها

باید فکر کنم حساب کتاب کنم ببینم از چی شروع کنم بگم

بعثت

امروز صبح ازمون شهری رو هم قبول شدم بالاخره و واقعا راضیم

فقط فردا باید شیرینی بگیرم واسه مینا که شوهرش دیروز خیلی کمکم کرد بنده خدا

بعد اینکه پیاده شدیم مسئول آموزشگاه گفت باید معطل بشیم از اداره میخوان بیان واسه آزمون رندومی که از قبولی ها بگیرن

اونم شانس من ماهی یه باره ‌که دقیقا افتاد امروز و تهش کلی الکی وفت تلف شد و اسم منم در نیومد و برگشتم خونه

حالا این وسط وقتی منتظر بودیم و روی یه نیمکت نشسته بودیم یه آقایی با موی سفید و خانومش که نسبتا جوون تر بود کنارم بودن و برای چندمین بار اومده بودن تا خانومش آزمون بدل

این وسط چیزی که واقعا بامزه و ناز بود واسم حرفای اون آقا بود که به خانومش گفت ببین ادیسون ۹۹۹ بار تلاش کرد واسه لامپ و شکست کرد و به حرفای بقیه اهمیتی نداد

امروزم اگه نشد فدای سرت

اینقدر بامزه و ناز بودن که واقعا محشون شده بودم:))

بخاری روشن، چراغ خاموش

هوا اونقدرا هم سرد نیست درواقع اصلا سرد نیست ولی نمیتونم از خیر بخاری بگذرم. دیشب این وبلاگ رو نوشتم ولی به لطف نت ثبت نشد و پرید. واقعا حال و حوصله دوباره نوشتنش رو نداشتم و گفتم بسپرش به یه وقت دیگه که نیاز داشته باشی بازم پرحرفی کنی نیکو

چیزی نمیدونم جز اینکه همیشه از بلاتکلیفی متنفر بودم از حس ندونستن چیزایی که آگاهی بهش ضرورت داره هرچقدر هم سخت باشه. نمیدونم آینده چی میشه نمیدونم کارایی که تو گذشته کردم یا تصمیمات درست و غلطم چه تاثیری قراره تو یه سری مسائل دور بذارن حتی نمیدونم روندی که تو لحظه و حال و حاضر در نظر گرفتم چقدرش اشتباه نیست؟

مامان چهار بیتی باباطاهر رو دست کاری کرده و هربار که باهاش صحبت میکنم تهش میگه

غصه نخور

که تو نازک دلی طاقت نداری:)

ولی مامان قشنگم طاقت دارم و طاقت میارم. نازک یا پوست کلفت یا چه کوچک دل و چه بزرگ، من مجبورم برم جلو

خودم خوب میدونم این نگرانی که اخیرا باهامه زیاده رویه

شدم مثل بچه‌ای که خودش رو به در و دیوار میکوبه و زمین و آسمون رو یکی میشه تا اون یه ثانیه نیش آمپول رو تجربه نکنه

د اخه عزیز من تویی که اینهمه اتفاق از سر گذروندی چرا باید واسه چندتا نیشی که میدونی که هرکاری کنی بالاخره سرت میاد بترسی

صادقی گفت بهمون قراره تغییر کنید سخت بشید تجربه کنید خیلی چیزا رو

فکر کنم مثل خیلی وقت های دیگه بازم حق با اونه

میم هم خیلی وقت پیش سر این باهام اتمام حجت کرده بود امید است ازشون عبور کنم به سلامت

ادامه نوشته

ترس

تا جون دارم ترسی که دیشب و حسی که دیشب تو زانو و قلبم رفته بود انتهای اون کوچه رو یادم نمیره

و چند نفری که اخطار داده بودن

چهرشون حالت عجیبی داشت

اشفتگی و بهم ریختگی ادما

اینا فراموش نمیشن از خاطرم

یادداشت

ادامه نوشته

خسته

واقعا گوش دادن به یه سری حرفای م ح آزارم میده دیگه خسته شدم

نمیفهمه هرچیزی رو نباید پیش هرکسی گفت؟ حداقل چندبار میگی اخه؟

کاش درست بشه مثل همیشه باشه حرفامون

مثلا طولانی

دیشب قبل خواب موقع خواب امروز صبح ظهر هی دربارش فکر میکردم و تو دلم میگفتم بذار یکم دیگه میرم تو وبلاگ و اونقدر دربارش مینویسم تا حساب کار دستم بیاد یه جورایی خودم رو برای صدها خط اماده کرده بودم چون موضوع درسته اولویت بندی داره ولی فقط یکی دوتا که نیست

تا همین یکم پیش یهو دیدم واقعا ارزشش رو داره؟ دقیقا مهم ترین و اونی که تو اولویت بود واسه نوشتن دربارش دیدم اونقدر نمی ارزه چه برسه بعدی ها

واقعا از ته دلم میخوام کمتر فکر کنم حداقل به این یکی موضوع و فقط ببینم چی میشه و منتظر جریان زمان بمونم

ایا بلوغی در کاره؟ یا خیلی وقته رخ داده؟ دیگه دیره و درست میگه؟

راستش وقتی حال و روزم رو میبینم دیگه نمیتونم بابا رو سرزنش کنم بابت زیاد فکر کردن به همه چیز واقعا هرچی میگذره بیشتر شبیهش میشم انگار تو یه سری چیزها شایدم خیلی چیزها

ولی هنوزم حس میکنم باید بنویسم ازشون شاید ذیگه صدها خط نه

ولی اروم شدن فکر و حواسم ارزش ده ها خط رو داره

ادامه نوشته