عاشق چین‌و‌چروکم. واقعا عاشقشم چین دامن، چروک گوشه چشم موقع خنده، چروک پیرهن نخیم وقتی روی چمن دراز میکشم و ...

عاشق یه چیز دیگه هم هستم و به این تا حالا فکر نکرده بو‌دم، دیشب خواستم بیام ثبتش کنم که وصل نشدم:( دیشب بعد اینکه دندون‌پزشکی برگشتم مستقیم نرفتم خونه رفتم سمت خلوت‌ترین خیابونی که اون نزدیکا میشناسم دو ساعت اونجا ول معطل گشتم و فقط یه ماشین رد شد و من چی رو کشف کردم؟ اینکه چقدر عاشق راه رفتن روی خط ممتد وسط خیابونم:)) صدای آلن دلون و راه رفتن روی اون خط رو یادم نمیره.

امشب برخلاف دیروز و امروز ظهر حس روشنی دارم به زندگی حتی اگه بیراه باشه خوشحالم فعلا بابتش

جدیدا شبا بهتر از روزا واسم میگذره و هنوز نمیدونم چرا