کوبيدن
واقعا نیاز دارم سرم رو محکم بکوبم به دیوار از دست بعضیا از دست کارا بعضی حرفا
هنوز نتونستم چم و خم صبوری رو یاد بگیرم
دستام بدجوری مشته خودمم دارم گیج میشم از دست خودم فقط میخوام تموم و درست بشه این وضعیت روزها و شبهای همه ولی بمیرم واسه امید واهی که دارم و خواهم داشت
به خاطر داداش باید خوشحال خودم رو نشون بدم بیشتر از هرچیزی فقط میخوام اون ذهنش آروم تر از ذهن من باشه و بتونه بچگی کنه حداقل باید این تلاش رو کنم واسش حس میکنم مسئولم ولی سخته خیلی سختمه
تحمل میکنم چون میتونم
اگه من برم چی به سرش میاد ولی؟ همه میگن خودش باید مرد بشه و بزرگ بشه بذار زندگی دو بار بزنه تو دهنش ولی نمیتونم اجازه بدم همینطوری بیفته وسط این باغ وحش بی قفس
هم من هم خودش هم بقیه میدونن شبیه من نیست درسته قویه ولی خیلی بچهتر از این حرفاست باید همراهش باشم
پ.ن: امروز اولین روپوش سفید پزشکیم رو خریدم و چند دقیقه فارغ از دنیا و غم و سیاهی عالم رو ابرا بودم
خیلی خوب تو تنم نشست فقط یکم بلنده که کوتاهش میکنم.