بافت
اول از همه بگم که دیشب احساساتی شدم و تا اطلاع ثانویه دیگه نمیشم مگه اینکه فروپاشی روانی رخ بده واسم پس امروز از صبح کلا رو مود شادی بودم و هیجان
صبح ۶:۳۰ بیدار شدم وقتی داشتم صبحونه میخوردم واقعا سرددد بود ولی کم کم هوا بهتر شد آفتاب در اومد و آماده شدم رفتم واسه کلاس تئوری بافت. بچهها رو دیدم و کلاس واقعا عالی بود هرچند استرس داشتم استاد بپرسه ازم که خداروشکر بخیر گذشت از این به بعد ولی با آمادگی بهتر میرم سر کلاسش
واقعا تدریس مجازی و حضوری زمین تا آسمون فرق داره
با گولی گربهی خوابگاه رفیق شدم و گاوهای اونور محوطه دانشگاه رو زنبورداری رو هم پیدا کردم جالب بود انتظارشو نداشتمممم، فکر کنم اسب هم داریم به خاطر بچههای دامپزشکیه البته.
کم کم هوا دوباره ابری و سرد شد و رفتم بوفه سه تا آب معدنی و یکم خوراکی خریدم که وسط راه پلاستیک پاره شد و درود بر زندگی مستقل! سه تا بطری بزرگ بغل کردم و با کیف و یه پلاستیک دیگه باقی مسیر رو رفتم و له شدم رسما ولی هنوزم راضیم
چاقوم رو هم نشون "بروبچ" عزیز دادم واقعا خنده دار بودن ولی جالب بود اینم.
الانم منتظرم پیجمون کنن برم ناهار نمیدونم چرا تاخیر خورده شانس من