اعلام وضعیت
قبل از همهچیز بگم که یه چیز رو یادم رفت اینجا بگم
اواسط فروردین یکی از کارایی که همیشه دلم میخواست انجام بدم رو انجام دادم. چاقوی خودم رو خریدم. اسمش رو گذاشتم باشو.
همیشه دلم میخواست تنهایی برم اون بخش از بازار بدون گقتن به کسی چاقوی خودم رو داشته باشم و سالهای زیادی داشته باشمش. خیلی خوشگله و تیز و دسته چوبی لعابدار داره.
مورد بعدی اینکه دیشب برای اولین بار پسردایی رو که ۲۸ روزشه و سنش کمتر از این جنگیه که گرفتارشیم بغل کردم و دیدم. خیلی آروم و گرم و نرم بود و کاملا بوی نینی بودنشون حس میشد:)))) کاش حداقل وقتی اون بزرگ میشه زندگی واقعا رنگ زندگی داشته باشه و دردها منطقیتر باشن.
آخرین مورد هم اینکه امشب خبرش در اومد که شهری که توش بزرگ شدم و کنکور دادم، جایی که خونه ابدی منه، قراره از اول خرداد دانشگاه رو باز کنه. امیدوارم دانشگاه منم به زودی تصمیمش رو بگیره و اعلام کنه که باید بریم.
با وجود همه اینها میترسم دیگه به چیزی امیدوارم باشم. از بس این دو ماه مثل آب یخ روی سرم ریخته ناامیدی.