مطمئنم‌‌ اگه بشمارم بیشتر از ده تا نارنگی پوست کندم واسه فسقلی‌های دور و برم

و حالا دستام بوی نارنگی میده:))

امروز با دختر عمو رفتیم بازار و خوش گذشت راستش

کاش اونم‌ به چیزی که میخواد برسه و با هم‌ خوشحال‌تر باشیم، متنفرم از شنیدن هرچیزی مربوط به تبریک و کلمه دکتر از بقیه جلوی دختر عموم

هرچند هدف اون‌ این نبوده

شنبه صبح از این شهر کوچولو میریم به سوی شهر مقصد دانشگاه

اینهمه مسیر پیچوندن خسته‌ام کرده یکم

چرا مستقیم نرفتیم مقصد اخه پدر من

فردا صبح هم میخوام‌ برم مزار به دایاجی سر بزنم...

پ.ن: چندتا محتوای مختلف رو تو یه دونه پست نوشتم و حتی درست حسابی تفکیک نکردم

متاسفم برای این تنبلیت نیکو

اینم بگم که اینقدر درگیر آدما بودم این چند روز چالش فضای مجازی نرفتن خیلی خوب با موفقیت داره عملی میشه