قصه
دلم خیلی چیزها میخواد، برگردم زیر پتو مامان قصه بگه و شروع کنه به گفتن یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود، یه دختری بود که...
و اون دختر چه کارها که اون روز نکرده بود چه اشتباهات و شیطنتها که نکرده بود.
دختر یهو میگفت نه قصه آدمها نه، قصه حیوونها رو بگو و همه اون شیطنتها میفتاد گردن خرگوش و خرس و گنجشک بيچاره ای که با دخترک یکی شده بودن و بار اون رو به دوش میکشیدن.
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود، گنجشککی بود که...
کی رو گول میزدم؟ کی گول میخورد؟ من یا مامان؟ یا شایدم گنجشکک بیخبر؟
+ نوشته شده در شنبه ۸ شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:26
توسط Niko
|