اینجا
اومدم لب پنجره همیشگی و مورد علاقه ام تو این شهر غریب که بهش میگن شهر مادریم
به خیلی سال پیش فکر میکنم به هشت سالگیم فکر میکنم وقتی اولین بار اتفاقی وارد بلاگفا شدم
اینجا رو خیلی دوست دارم، خیلی زیاد...
داشتم فکر میکردم چه روزها که خوشحاليم ذوقم و خشم و غمم رو اینجا به جا گذاشتم
هیچی از اینجا نمیدونستم سعی هم نکردم سردر بیارم فقط فهمیدم عه میشه نوشت! میشه غریبه باشی و نوشت
یادمه عصبانی بودم از مامان از مدرسه برگشته بودم دیدم دفترچه خاطرات سبزم نیست دنیا رو سرم خراب شد
بعد از اینکه پسش گرفتم دیگه اعتمادی نداشتم به کاغذ هاش حس میکردم تقدسش رو از دست داده
بیشتر از اینکه کنجکاوی مامان رو مقصر بدونم، مقاومت نکردن قفل دفترچه رو مقصر میدونستم
رفتم حیاط و با کبریتی که دزدکی ذخیره کرده بودم آتیشش زدم
چه سرزنش ها که نشدم... ولی کسی چه میفهمید اون دفترچه دیگه مقدس نبود. برگه هاش معمولی شده بود دیگه راز نگه دار نبودن دیگه گوشاش کر شده بود.
وقتی اینجا رو پیدا کردم دیدم کسی قرار نیست چیزی بفهمه کیبورد کامپیوتری که بابا هی میگفت محکم کلید هاشو فشار نده یهو برام مقدس شدن و شروع کردم به نوشتن
نوشتن از جایزه ای که بهم داد خانم اکبری نوشتن از اینکه گره اخمای خانم اکبری رو با شیرین زبونیم باز کرده بودم.
نوشتن از مشکل هایی که هم قد خودم بودن ریز و کوچیک ولی برای نیکوی اون زمان سنگینی میکرد
نمیدونم چیشد که دیگه یه روز غیبم زد و بعد از اون گذاشتم کیبورد زیر اون پارچه نارنجی خاک بخوره
و این ماه های اخیر که برگشتم
اینجا عجیبه، عجیب میشه نوشت الان حتی میدونم میشه خوند بقیه رو زندگیشون بی پرده خوند
با خیلیا حرف زد بدوناینکه توجهی به سن و جنسیت اش کنی
اگه اینجا نبود نمیدونم به کجا میتونستم اعتماد کنم برای خالی کردن این نشخوار های فکری