بهم ریختگی
هرچی برمیگردم عقب همیشه تابستون ها بد بودن همیشه رنج و غم داشتن و امروز ایمان آوردم ۱۴۰۴ بدترینش بود.
همش فکر میکنم چرا باید همیشه رول آدم قویه رو گردن بگیرم چرا نباید وقتی دردم میرسه گریه کنم جلوی چشم بقیه چرا نباید وقتی دردم میرسه داد بزنم و اگه صدام دربیاد همه طوری نگاهم میکنن انگار گناه کبیره کردم. عادت کردم بریزم تو خودم و بعدها یه جا یه روز بغضم بترکه و بگم چی بهم گذشت همه این سال هایی که خفه خون گرفته بودم.
امروز تحقیر شدم مسخره شدم توسط کسایی که فکرشم نمیکردم سرچی؟ سرچی هرچیزی که بود حق نداشتن توهین کنن بهم اینقدر حالم بد بود که وقتی از ماشین پیاده شدم برم آب معدنی بگیرم چون کارت شناسایی بابابزرگ و یه سری کارت های دیگه هم سپرده بودن به من اشتباهی موقع کارت کشیدن سه بار کارت باواجی رو کشیدم تو کارتخوان و فروشنده فقط نگام میکرد و وفتی ازم گرفت کارت رو همونطور منتظر بود تا رمز رو بگم
حس میکردم مغزم دچار نابودی شده نمیدونم
دلم میخواد برگردم به روز های روشن یا روزهای روشن بیان
دلم میخواد حرف های خوب بنویسم حس خوبی ندارم که اینجا رو سراسر غمرنگ کنم اونم وقتی که بی فایده است چون نمیتونم امام چیزی که به سرم میاد و تو دلم زو میگذره رو بنویسم.
۶ سال پیش نابود شده بودم تابستون بود بهم هیچی نگفت بعدش تا چندین سال بهم گفت لیاقت نداری نداشتی نمیتونی
سه سال پیش رو صندلی شاگرد نشسته بودم مرداد بود بهم گفت آبرو ریزی نکن لیاقت نداری هیچی نگفتم پیش کسی حتی پیش مامان زبون نیومدم که چی بهم میگذره ولی بعدها بهش نشون دادم که میتونم که لایق بودم
امروز دوباره گفت لیاقت میخواد که تو نداری تا شب وقتی که قفل خونه رو باز کردم باور کردم شاید حق بد اونه شاید حق با اوناست
کلی نمیشه اینبارم بهش ثابت میکنم لیاقتش رو دارم و اون تعیین کننده نیست
چی باعث شده فکر کنه منو میشناسه بعد از اینهمه دوری؟
اینبار پیش کسی چیزی نمیگم تو دل خودم نگه میدارم با وقتش همه رو میکوبم تو صورتش که بفهمه معنی هیچی چیه
فقط کاش خدا خودش مراقبم باشه